شمارهی هفتم/صفحه ده
معجر شعر روشن باید ...
در این شماره با اسماء دگلی همصدا شویم:
- بانوی
مادر موجود عجیبی ست...
چه آن زمان که دختربچهی خانهی پدری ست
چه آن هنگام که بانوی خانهی شوهر
در تکاپوی چیزی ست که نمیداند
دلتنگ کسی ست که نمیشناسد
مادر موجود عجیبی ست...
در خودکامگی افسارگسیختهی بودن
چه آرزویی میتواند داشته باشد
جز شادی، سلامتی، پیروزی و مهر برای فرزندانش
یک زن باید مادر شود تا درک کند متعلق به کسی دیگر بودن یعنی چه
یک زن باید مادر شود تا در خمودگی لحظهها نمیرد
یک زن باید مادر شود تا زنانگیش را به عرش برساند
فلسفهی وجودیش را!
و اگر نشد چه؟
آنوقت در آرزوی کودک خیالی خود پر میزند
شیرش میدهد
میبوسدش
لالاییاش میخواند
مادر خیالی میشود
مادر موجود عجیبی ست...
من دختری دیدم که زنانگی نکرده مادر بود
و تاجی از نور بر سر داشت
و فرشتهای از برین بالهایش را پیشکش او میکرد
دخترِ مادر شده گفت:
من به بالهای تو نیازی ندارم
من به جای پریدن میخزم
و تمامت دنیا را خواهم کاوید
من به فرزندانم نور و شور و سور خواهم خورانید
و جهانیان را زیر گامهایشان خواهم گذاشت حتی اگر گام نزنند
فرشته اشک ریخت و تعظیم کنان محو شد
دخترِ مادر شده قهقههای زد
و یکباره به خریدن افتاد
و رفت
او تا ابد گم شد
🐯به کوشش مرد جان

